دانلود رمان من مهربانم

دانلود رمان من مهربانم از افسون امینیان
نام رمان: من مهربانم
نام نویسنده: افسون امینیان
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
دانلود رمان من مهربانم از افسون امینیان pdf، اندروید، لینک مستقیم رایگان
خلاصه:
«من مهربانم» قصهی دختری به نام مهربان است. دختری که در آستانهی ۲۷ سالگی، شکست تلخی را که منجر به شکستن غرورش میشود، تجربه میکند.
مهربان با تمام کشوقوسهای روزگار سعی میکند باری دیگر زندگی را از سر بگیرد و آهنگی خوش از بودنش بنوازد. در یک کارخانه مشغول به کار میشود و قصهی زندگیاش دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود.
برشی از متن رمان جهت مطالعه و دانلود:
آهنگهایش »نیر بیا دردم را دوا کن« خوانندهی قدیمی کوچهبازاری بود و آن را طوطیوار میخواند و خیلی ریز و
زیرپوستی گردنش را به اطراف قر میداد. زیرچشمی به همسرش نیرهخانم که کنار دستش روی صندلی شاگرد
مینشست، نگاه میکرد و همراه آهنگ بشکنهای ریز میزد و میخواند:
– »نیر نیر دیگه بسه بیا این بار وفا کن
نیر یا جونم رو بستون یا دردم دوا کن
تلفن میکنم جواب نمیدی
کسی رو مثل من عذاب نمیدی«
اصالً هم تابلو نبود که آهنگ انتخابیاش رنگ و بوی پاچهخواری میدهد. آخرین مسافر این ابوطیارهی پردود و
پرصدا، او بود که از ماشین پیاده میشد و آقای طوطی دقیقاً مینیبـوس عزیز وگرامیاش را روبهروی
روزنامهفروشی آقاحجت نگه میداشت. نگاهش را در آینهی ایستاده وسط شیشه میدوخت و تابی هم به سیبلهای
دانه درشتش میداد و با صدایی بلند میگفت:
– دخترم بهسالمت.
از مینیبـوس که پیاده میشد، ۱۲۹ قدم تا خانهشان فاصله داشت. از کنار بستنیفروشی اکبرمشتی میگذشت و با
حسرت به آن خوشمزههای چاقکننده نگاه میکرد. گاهی هم چشمانش را میدزدید تا دهانش آب نیفتد.
آهنگهایش »نیر بیا دردم را دوا کن« خوانندهی قدیمی کوچهبازاری بود و آن را طوطیوار میخواند و خیلی ریز و
زیرپوستی گردنش را به اطراف قر میداد. زیرچشمی به همسرش نیرهخانم که کنار دستش روی صندلی شاگرد
مینشست، نگاه میکرد و همراه آهنگ بشکنهای ریز میزد و میخواند:
– »نیر نیر دیگه بسه بیا این بار وفا کن
نیر یا جونم رو بستون یا دردم دوا کن
تلفن میکنم جواب نمیدی
کسی رو مثل من عذاب نمیدی«
اصالً هم تابلو نبود که آهنگ انتخابیاش رنگ و بوی پاچهخواری میدهد. آخرین مسافر این ابوطیارهی پردود و
پرصدا، او بود که از ماشین پیاده میشد و آقای طوطی دقیقاً مینیبـوس عزیز وگرامیاش را روبهروی
روزنامهفروشی آقاحجت نگه میداشت. نگاهش را در آینهی ایستاده وسط شیشه میدوخت و تابی هم به سیبلهای
دانه درشتش میداد و با صدایی بلند میگفت:
– دخترم بهسالمت.
از مینیبـوس که پیاده میشد، ۱۲۹ قدم تا خانهشان فاصله داشت. از کنار بستنیفروشی اکبرمشتی میگذشت و با
حسرت به آن خوشمزههای چاقکننده نگاه میکرد. گاهی هم چشمانش را میدزدید تا دهانش آب نیفتد.